my heart want crying

چند وقت بود از این حال و هوا خارج شده بودم

کمتر گریم می گرفت ، البته چند وقت بود

اما چند روز هست دوباره برگشتم عقب ، راحت گریه میکنم ، فکر قدیما رو میکنم

همیشه خودم به همه میگفتم که فرهاد تو یکی از آهنگاش میگه خیال خوشی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آن می افزاید اما نمیدونم خودم چرا حالا عمل نمیکنم

با آهنگهای داریوش راحت تر می شکنم ، این روزها با آهنگ یاور همیشه مومن خیلی حال میکنم

امروز با اینکه خیلی خسته بودم ترجیح دادم یه تیکه از راه رو پیاده بیام اولش فکر میکردم باید زود برسم اما بعد از مدتی دیدم بهتره قدم بزنم اونم تنهایی

خیلی بده خیلی سخته ، داشته آهنگ گوش میدادم رسیدم به همین آهنگ داریوش ، خیلی خودمو کنترل کردم نه اینکه نخوام گریه کنم نمی خواستم تو خیابون

غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

نمیدونم چه جمله اییه خوبه بده یا اصلا چی

خیلی دوست داشتم بارون بیاد امروز اما نیومد

نیومد ، نیومد تا با من قدم بزنه تا با من حرف بزنه تا دستمو بگیره تا منو صدا کنه تا بغلم کنه چشمامو ببوسه

چند شبه خیلی خوابم میاد اما تا میخوام بخوابم یهو فکر همه چیز میاد تو ذهنم مثلا شب چهارشنبه بود با اینکه میدونستم باید ساعت 4:30 بیدار بشم اما تا نزدیکای 3 نتونستم بخوابم فکر اتفاقا چشممو قلقلک میداد ، چشمم بجای خنده ...

اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم

تو رفیقی جون پناهی

اینجاشو خیلی دوست دارم

اما ای کاش ...

  
نویسنده : امــیر ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :