یه داستان جالب

 

 یک روز کارمند پستی در آمریکا که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد ، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود ؛ نامه ای به خدا

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کند و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام . اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ....

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند وهر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت .

تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود ؛ نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

مضمون نامه چنین بود

خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بیشرف اداره پست آن را برداشته اند ... !!!

 

  
نویسنده : امــیر ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

my heart want crying

چند وقت بود از این حال و هوا خارج شده بودم

کمتر گریم می گرفت ، البته چند وقت بود

اما چند روز هست دوباره برگشتم عقب ، راحت گریه میکنم ، فکر قدیما رو میکنم

همیشه خودم به همه میگفتم که فرهاد تو یکی از آهنگاش میگه خیال خوشی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آن می افزاید اما نمیدونم خودم چرا حالا عمل نمیکنم

با آهنگهای داریوش راحت تر می شکنم ، این روزها با آهنگ یاور همیشه مومن خیلی حال میکنم

امروز با اینکه خیلی خسته بودم ترجیح دادم یه تیکه از راه رو پیاده بیام اولش فکر میکردم باید زود برسم اما بعد از مدتی دیدم بهتره قدم بزنم اونم تنهایی

خیلی بده خیلی سخته ، داشته آهنگ گوش میدادم رسیدم به همین آهنگ داریوش ، خیلی خودمو کنترل کردم نه اینکه نخوام گریه کنم نمی خواستم تو خیابون

غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

نمیدونم چه جمله اییه خوبه بده یا اصلا چی

خیلی دوست داشتم بارون بیاد امروز اما نیومد

نیومد ، نیومد تا با من قدم بزنه تا با من حرف بزنه تا دستمو بگیره تا منو صدا کنه تا بغلم کنه چشمامو ببوسه

چند شبه خیلی خوابم میاد اما تا میخوام بخوابم یهو فکر همه چیز میاد تو ذهنم مثلا شب چهارشنبه بود با اینکه میدونستم باید ساعت 4:30 بیدار بشم اما تا نزدیکای 3 نتونستم بخوابم فکر اتفاقا چشممو قلقلک میداد ، چشمم بجای خنده ...

اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم

تو رفیقی جون پناهی

اینجاشو خیلی دوست دارم

اما ای کاش ...

  
نویسنده : امــیر ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

تولد حسین

HAPPY   BIRTHDAY   HOSEIN

ایشالا صد ساله شی

 تولدتم دعوتم کنی

THE BEST WISHES 4U

 آهاآهاآهاآها

بیا وسط

تولد

 تولد

 تولدت مبارک

مبارک

 مبارک

تولدت مبارک

 

  
نویسنده : امــیر ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پائیز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من …
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی .
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

 - همیشه فکر می کردم پاییز امسال یه حال و هوای دیگه ای داره اما تا الآن که اینطور نبوده

 

  
نویسنده : امــیر ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :